تبليغاتX
دولیوان گنجشک

دولیوان گنجشک




+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385 20:32 توسط مریم دوکوهکی |


نگاهى به انيميشن هاى ساخت يوگسلاوى
 
 
 
به مناسبت برگزارى هفته فيلم انيميشن زاگرب كه در فرهنگسراى نياوران برپا بود با هم نظرى به مكتب انيميشن زاگرب كه از بزرگ ترين و تاثيرگذارترين مكاتب انيميشن جهان است، مى اندازيم و به بررسى نمايش فيلم هاى تاثيرگذار اين مكتب كه در تهران به نمايش درآمدند مى پردازيم.
مكتب انيميشن زاگرب حركتى نو و آوانگارد بود كه در دهه ۱۹۵۰ ميلادى به وسيله گروهى از فيلم سازان نسل جوان يوگسلاوى سابق آغاز شد. هفده انيماتور دور هم جمع شدند و هر يك فيلم انيميشن خود را توليد كردند كه با فيلم همكارانشان متفاوت بود اما فيلم هاى آنها مفهوم زيبايى شناسى جديدى را در انيميشن جهان به وجود آورد. در ابتدا ايشان قصد به وجود آوردن مكتب خاصى در انيميشن نداشتند بلكه قصدشان ساختن فيلم هايى بود كه با مكتب والت ديسنى متفاوت باشد و در اين زمينه با هم تفاهم داشتند. ژرژ سادول مورخ و منتقد سينمايى جهان كه اهل فرانسه بود براى اولين بار مكتب زاگرب را نامگذارى و به ديگران معرفى نمود.
ده ها فيلم انيميشن بين دهه ۱۹۶۰ تا ۱۹۸۰ ميلادى در استوديوى مكتب زاگرب توليد شدند و پس از آن بسيارى از مورخين سينما و انيماتورهاى بزرگ دنيا معتقد بودند كه مكتب زاگرب انيميشن كلاسيك را به اوج خود رسانده است. در آن سال ها زاگرب بدون شك يكى از مراكز عمده انيميشن جهان بود و بيش از پانصد فيلم انيميشن در اين استوديو توليد شد كه بيش از چهارصد جايزه مهم جهانى را به دست آوردند. تنوع سبك ها و ژانرها و بيان مدرن و تلاش براى انعكاس جهان مدرن از طريق انيميشن باعث حيرت متخصصان فيلم در سراسر گيتى شد. دولت سوسيال ليبرال يوگسلاوى سابق اعتبار لازم را براى تهيه فيلم هاى انيميشن مكتب زاگرب تامين مى كرد و از اين بابت به خود افتخار مى كرد و با اين حال كه در استوديوى زاگرب فيلم آزادى بيان اصل مهم بود و انيماتورها هيچ گرايش سياسى را تبليغ نمى كردند ولى دولت يوگسلاوى سابق موفقيت هاى انيماتورهاى زاگرب را موفقيت هاى خودش مى دانست و با تامين مالى ايشان، هنرمندان اين استوديو را تشويق مى كرد.
دولت يوگسلاوى سابق كه در سطح سياست خارجى سياست عدم تعهد به شرق و غرب را دنبال مى كرد و جزء كشورهاى غير متعهد بود با اتخاذ سياست آزادى بيان دادن به هنرمندان استوديوى زاگرب اعتبار زيادى در ميان ديگر كشورهاى جهان كسب مى كرد و جالب تر اينكه فيلم هاى مكتب زاگرب هم در شرق و هم در غرب مورد استقبال و تحسين فراوان قرار مى گرفت و مايه خوشحالى دولتمردان يوگسلاوى سابق مى شد. ناگفته نماند مكتب زاگرب جزء مكتب انيميشن كشورهاى اروپاى شرقى بود كه از ويژگى هاى مشتركى با انيميشن دهه ۱۹۳۰ ميلادى روسيه برخوردار بودند. انيميشن زاگرب در كنار انيميشن مجارستان، چكسلواكى و لهستان و... در عرصه توليد و تفاوت در نگره هاى ايدئولوژيك و فرهنگى و بيان روشنفكرانه و  آوانگارد خود، گسست ميان انيميشن شرقى و غربى را آشكارتر مى كرد. يوگسلاوى سابق كه آرمانى موسوم به «راه سوم» را در سياست هاى خارجى خود پيشنهاد مى كرد و از نظر جغرافيايى كشورى كوچك بود در ميان مرزهاى اروپاى شرقى و غربى يعنى در ميان دو بلوك مخالف شرق و غرب قرار داشت اما به هيچ يك از اين دو بلوك قدرتمند تعلق نداشت. عنصر هميشگى طنز در آثار استادان مكتب زاگرب، آرمان واحه كوچك  آزادى محسور در فشار، ترور، جنگ سرد و خطر بود و بشر ناچيزى كه مورد سوءاستفاده قدرتمندان قرار مى گرفت با وجود مشكلاتش براى زنده ماندن و استقلالش مى جنگيد. براى مثال مى توان همين موضوع را در فيلم «روزهاى گذرا» اثر دراگيچ و «مدرسه راه رفتن» اثر بوردو ديد. در مورد تجسم صحيح واقعيت مى توان گفت كه هنرمندان زاگرب ديگر به داستان هاى خلاصه شخصيت هاى كاريكاتورى نمى پرداختند بلكه به اضطراب، تنهايى، عدم امكان ارتباط و نيروهاى شيطانى حاكم بر روابط انسانى مى پرداختند فيلم هايى كه در آنها هنوز هم خنده وجود داشت اما فيلم هاى مكتب زاگرب به تدريج به شكوه هاى طولانى و دردناكى از وقايع وحشت انگيز زندگى تبديل شدند كه به علامت تجارى مكتب زاگرب معروف شد. حسن طنز پوچ نژاد اسلاو و طنز تلخ اجتماعى و طنز سياه عناصر مهم و از ويژگى هاى مكتب زاگرب بودند و موضوعاتى كه در اين مكتب بيشتر به آنها پرداخته مى شد مسائل جهانى و استعمار و نژادپرستى، آلودگى محيط زيست، گرسنگى و فقر، ترس از جنگ  هسته اى، استبداد، استثمار و … در عين حال استوديوى فيلم هاى انيميشن زاگرب با توليد فيلم هاى تبليغاتى انيميشن براى مشتريان داخلى و خارجى درآمد هم داشت و سالانه به طور مداوم بيست تا سى فيلم ۱۸۰-۱۲۰ دقيقه اى در استوديوى مذكور توليد مى شد. از سال ۱۹۷۲ ميلادى جشنواره جهانى فيلم  انيميشن دو سال يك بار در زاگرب برگزار شده است و اين جشنواره هنوز هم يكى از مهم ترين جشنواره هاى انيميشن هنرى دنيا است و در شمار جشنواره هايى مانند آنسى، هيروشيما و اتاوا است. كاهش عمده نقش سياست در عرصه فرهنگ و هنر كشور يوگسلاوى سابق و نزديكى بيشتر با غرب تاثير عميقى بركار انيماتورهاى مكتب زاگرب در مقايسه با ساير كشورهاى اروپاى شرقى گذاشت و هنرمندان اين مكتب شانس بيشترى براى ارايه كارشان در بازارهاى بين المللى داشتند و از آزادى بيشتر براى خلق آثارشان برخوردار بودند. زاگرب سابقه بسيارى در زمينه هنرهاى بصرى به ويژه در كاريكاتور و كارتون و تصويرسازى و كمدى و طنز و طراحى گرافيك داشت و پس از چند سال انيماتورهاى زاگرب كاملاً به تكنولوژى انيميشن مسلط شدند و كار گروهى موثرى را انجام دادند به طورى كه وظايف به خوبى بين انيماتور اصلى و كاريكاتوريست و كارگردان و كارگردان هنرى و رنگ گذار و فيلمبردار و ساير متخصصين تقسيم شده بود. در سال ۱۹۵۶ ميلادى استوديوى فيلم زاگرب افتتاح شد و پس از مدت كوتاهى شهرت يافت و در سال ۱۹۵۸ ميلادى فستيوال فيلم «كن» با نمايش فيلم هاى ووكوتيچ و كاستلاك و ميميكا مورد استقبال تماشاگران و منتقدين واقع شد و موجبات پيشرفت جهانى مكتب زاگرب را فراهم كرد. پس از موفقيت در جشنواره كن، فيلم هاى مكتب زاگرب در ساير جشنواره هاى بزرگ دنيا از جمله جشنواره ونيز، مسكو، ملبورن، سان فرانسيسكو، مونترال، بوئنوس آيرس و لندن هم روى پرده رفتند و مورد استقبال فراوان قرار گرفتند. در سال ۱۹۶۲ ميلادى فيلم «بدل» اثر ووكوتيچ برنده جايزه اسكار شد و ديگر جايى براى ترديد در مورد جهانى شدن مكتب زاگرب باقى نگذاشت. ووكوتيچ و «مك لارن» كانادايى از مشهورترين انيماتورهاى جهان در سال ۱۹۵۰ تا ۱۹۶۰ ميلادى بودند و تاكنون اين شهرت جهانى را حفظ كرده اند.
 
فيلم «بدل» اثر «ووكوتيچ» مثال خوبى براى انيميشن ساده و موجز و خلاصه گويى مكتب زاگرب در بهترين حالت طنز و كنايه آميز بودن و حركت و شخصيت پردازى و صدا و گرافيك تصويرى و كارگردانى و ايده و پيام قاطع و كوبنده فيلم است كه در نقطه مقابل مكتب غربى والت ديسنى قرار مى گيرد. مكتب زاگرب به جوهره اصلى انيميشن كه همان ايجاز و كوتاه گويى و سادگى است، دست مى يابد و تاثير عميق و مهمى بر انيماتورهاى ساير نقاط جهان مى گذارد. انيميشن مكتب زاگرب عموماً براى بزرگسالان است گرچه انيميشن هايى براى كودكان مثل «پروفسور بالتازار» ساخته مى شد ولى هنرمندان اين مكتب به وسيله رسانه انيميشن به صورت استعارى، مشكلات و مسايل مهم جهان و پيرامون انسان عصر حاضر را با بيانى ساده و با تفكرى روشنفكرانه بيان مى كردند و برخلاف مكتب كانادا در مكتب زاگرب موضوع بر فرم مقدم است و سادگى و وسواس در فرم ها نيز براى بيان موضوع است.
در نيمه اول قرن بيستم چندين نهضت زيبايى شناسى در زمينه فيلم انيميشن در اروپا شكل گرفت كه همگى به وضوح در مخالفت با مكتب والت ديسنى به وجود آمدند. مبارزه عميق ترى هم در آمريكا توسط «توليد متحده آمريكا UPA» آغاز شد كه مهم ترين قانون «UPA» در بى قانونى بود و انيماتورها به جاى تقليد از طبيعت، شروع به ايجاد حركت و شكل و فرم كردند و فيگورهايشان تحت تاثير گرايشات رايج در گرافيك و نقاشى بود و استوديوى زاگرب روش انيميشن ساده و محدود و خلاصه خود را آشكار ساخت و با گرايش به گرافيك آوانگارد و تكنيك هاى تصويرى مانند كولاژ و مونتاژ مفهوم «انيميشن كاهش يافته يا محدود» كه با مفهوم انيميشن مكتب والت ديسنى و مبتنى بر «انيميشن كامل و حركت كامل» در تضاد كامل بود، به جهانيان معرفى كرد. مكتب زاگرب بر فيگورهاى تخت و مسطح و دو بعدى و سادگى در حركت تاكيد داشت. فيگورهايى كه از نظر گرافيكى ساده و كوچك شده بودند به نوع ديگرى از حركت نياز داشتند تا هرچه بيشتر بيانگرا شوند. كارتون هايى كه با روش انيميشن كلاسيك ساخته مى شوند شامل حدود هشتصد طرح در دقيقه بودند در حالى كه فيلم هايى كه با روش انيميشن كاهش يافته زاگرب توليد مى شدند تنها از سيصد تا چهارصد طرح در دقيقه تشكيل مى شد بدون اين كه غناى بصرى و جذابيتشان كاهش يابد. موسيقى هم در اين مكتب تغيير بسيارى پيدا كرد و جاى خود را به موسيقى تركيبى داد و استفاده از صداها و تاثيرهاى مختلف صدا هم دستخوش تغيير شدند به طورى كه ديگر از حركت  واقعى پيروى نمى كردند بلكه جزيى از محتوا شده و تصوير را مى آراستند و راه حل هاى گرافيكى جايگزين صحبت مى شدند و فيگور با رها كردن خود از فرم مى توانست به تنهايى وارد عمل شده و زمينه هايى را كه منجر به سمبل ها و نشانه ها مى شدند به وجود مى آوردند و اينها باعث پيدايش زيبايى شناسى فوق العاده و مدرن و آوانگاردى در فيلم هاى انيميشن هنرمندان مكتب زاگرب به ويژه در آثار ووكوتيچ و ميميكا و كريستل و ... شد.
بسيارى از انيماتورهاى مشهور به ويژه آنهايى كه در اواسط دهه ۱۹۶۰ ميلادى به مكتب زاگرب پيوستند كار خود را از پايين ترين پله نردبان حرفه انيميشن آغاز نمودند و به تدريج موفق به دستيابى به مدارج بالاتر شدند كه به ترتيب طراح شخصيت، انيماتور و حتى كارگردان شدند. بسيارى از انيماتورهاى آزاد براى تامين زندگى شان مجبور بودند بينابين كار براى فيلم خودشان و همكارانشان از پروژه خود به پروژه ديگران روى آورند كه نتيجه مستقيم اين رويه ايجاد روابط نزديك بين مولفين و انيماتورها و كارگردان ها بود، زيرا آنها با يكديگر همكارى مى كردند و گاه فيلمنامه مى نوشتند و گاه كارگردانى مى كردند و گاه حتى به عنوان انيماتور ساده يا كارگردان هنرى در فيلم هاى همكارانشان كار مى كردند و در نتيجه تبادل عقيده و تجربه مى كردند و بر يكديگر تاثير مستقيم مى گذاشتند. بسيارى از انيماتورها، علاوه بر انيميشن به تصويرگرى پوستر و كاريكاتور و كميك استريپ و غيره مشغول بودند و كارهاى خارج از استوديوى زاگرب ايشان باعث تماس شان با ساير وسايل ارتباط جمعى و گرايش هاى واقعى رشته هاى ديگر هنرى از جمله گرافيك و هنرهاى بصرى روز و موسيقى مدرن و تحقيق بر روى صدا مى شد و اين تجربيات در تكميل هنر انيميشن مكتب زاگرب به ثمر مى نشست. در اواخر دهه ۱۹۶۰ ميلادى مكتب زاگرب دچار بحران كوتاهى شد كه پس از ترك «ووكوتيچ» و «ميميكا» از استوديوى زاگرب و رويكرد آنها به سوى توليد فيلم هاى سينمايى و زنده و مهاجرت «كريستل» به آلمان و رفتن «كاستلاك» به سوى كارهاى تبليغاتى و... استوديوى زاگرب تقريباً بدون نفر ماند و تخليه شد. در دهه ۱۹۷۰ ميلادى استوديوى زاگرب به كار خود ادامه داد اما در دهه ۱۹۸۰ مكتب زاگرب اهميتش را از دست داد و تنها نويسندگانى همچون «ماروشيچ» و «زيمونيچ» به كار خود ادامه دادند ولى اهميت اين مكتب به عنوان مركز بين المللى فيلم هاى انيميشن كاهش يافت. يكى از دلايل اصلى اين افول و ركود را مى توان جايگزين نكردن انيميشن كلاسيك با تكنيك هاى جديد دانست. در طول تاريخ استوديوى زاگرب تنها چند فيلم با تكنيك كولاژ ساخته شد و ساير فيلم ها به صورت كارتون كلاسيك كار شدند و در اين مكتب هيچ علاقه اى به فيلم عروسكى و اشكال ديگر مدل هاى انيميشن نشان داده نشد و امكانات روش زاگرب براساس طراحى دوبعدى و طنز پايه ريزى شده بود در صورتى كه قوى ترين رقباى زاگرب فيلم كه همان هيات ملى فيلم كانادا و CBA بودند به طور عمده در تكنيك هاى جديد سرمايه گذارى كردند. در ضمن كشورهاى ديگر هم فيلم هاى انيميشن موفقى ساختند كه مى توان از شوروى و انگليس و چكسلواكى و ژاپن نام برد و انيميشن كامپيوترى در آمريكا و ژاپن و اروپاى غربى به سرعت توسعه يافت.
در دهه ۱۹۹۰ ميلادى بحران جدى در استوديوى زاگرب به وجود آمد و پس از ۱۹۹۱ ميلادى كرواسى تازه استقلال يافته دچار آشوب اجتماعى و سياسى و اقتصادى گرديد كه در مورد تمام كشورهاى اروپاى شرقى كه در حال تغيير و تحول بودند نيز صادق بود و در پى آن جنگ در منطقه آغاز شد و ديگر اعتبار مالى براى ادامه توليد فيلم موجود نبود ولى تلاش هاى زيادى براى پايان دوران ركود انجام داده شد كه مى توان به حمايت مالى دولت جمهورى كرواسى و وزارت فرهنگ و شوراى شهر زاگرب كه مالكيت استوديو زاگرب فيلم را در اختيار دارد اشاره كرد كه اميدوارند نيروهاى جوان بتوانند باعث احياى فيلم هاى انيميشن زاگرب شوند و در اين راستا «ماروشيچ» در سال ۱۹۹۸ ميلادى رشته انيميشن را در آكادمى هنرهاى زيبا زاگرب بنيان نهاد و همگى سعى بر آن دارند تا اين سنت پنجاه ساله را زنده نگه دارند...!
انيميشن يك رسانه قدرتمند و تاثيرگذار است كه مى تواند به صورت استعارى، مشكلات و مسائل پيرامون بشر و جهان را بيان كند. انيميشن از آرزوى ديرين بشر براى جان بخشيدن به واقعيتى خارج از خود ناشى مى شود و حتى انسان غارنشين در جست وجوى راهى براى حركت دادن به طراحى هاى خود بوده است. انيميشن يعنى ايجاز و خلاصه گويى و در انيميشن مى توان با ساده ترين فكر (ايده) و ابزار (ماتريال)، آثارى خلق كرد كه مردم را به تفكر وامى دارد و با آنها ارتباط عميق برقرار مى كند.
انيميشن ايران از سال ۱۳۵۰ تحت تاثير مكتب هاى روشنفكرانه غربى و شرقى به ويژه مكتب هاى چكسلواكى، كانادا، لهستان و زاگرب و غيره شروع شده است و پس از انقلاب كه شاهد موفقيت هاى چشمگير سينماگران و كاريكاتوريست هاى ايرانى در سطح جهان بوديم، بنابراين گزافه نيست اگر نويد اين را بدهيم كه «انيميشن مكتب ايران» حرف هايى براى گفتن در سطح جهانى را دارد. انيميشن ايرانى كه فرزند خلف سينماى ايرانى و كاريكاتور ايرانى است، بنابراين مى توانيم شاهد رشد چشمگير انيميشن هاى ايرانى در آينده نزديك، چهارمين جشنواره بين المللى پويانمايى تهران و شايد دورتر باشيم.
در آخر پرسشى از مسئولان صداوسيماى جمهورى اسلامى ايران پيش مى آيد كه آيا زمان آن نرسيده است كه پس از ۵۰ يا ۶۰ سال سابقه ظهور و پيدايش مكاتب مهم انيميشن جهان تعدادى از مهمترين آثار بين المللى انيميشن در صداوسيما پخش شوند تا جوانان و پيرمردان اين سرزمين فرصت ديدن انيميشن هاى مهم و تاثيرگذار جهان را داشته باشند؟

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385 18:38 توسط مریم دوکوهکی |


گفت وگوى «كايه دو سينما» با «ژان لوك گدار» درباره «موسيقى ما»
ما اروپايى ها
 
 
ژان لوك گدار در هر گفت وگويى حرف هاى تازه مى زند. هر گفت وگوى او را كه بخوانيد به درك تازه اى از او مى رسيد. گدار، اين نظريه پرداز سابق موج نو فرانسه، سال ها است كه نظريات اش را در باب سينما و ادبيات و انسان ها در قالب فيلم هايى عرضه مى كند كه به معناى واقعى كلمه ديدنى هستند. فيلم هايى كه هم ذهنيت روشن و آوانگارد بودن او را نشان مى دهند و هم اين كه نمايش دهنده جهان بينى متغير او هستند. سينماى گدار فيلم به فيلم كامل مى شود و فيلم تازه او «موسيقى ما» به يك معنا اوج يك تكامل است. آن چه در ادامه مى خوانيد، گفت وگوى سردبير كايه دو سينما با منتقد سابق اين نشريه سينمايى است.
•••
• خودتان يكى از شخصيت هاى فيلم هستيد؟
بله، سه بار به سارايوو رفته ام، كنفرانس هاى مختلفى ارائه كرده ام. فرانسيس بوئب دعوتم كرده بود. بدون مركز آندره _ مالرو كه بوئب طى محاصره نظامى تاسيس كرده و از آن زمان تا حالا زنده نگهش داشته، هرگز نمى توانستيم اين فيلم را بسازيم. اين كه اين فيلم در لواى نام مالرو كه مى دانيد برايش ستايشى صميمانه قائلم، ساخته شده خود يك نشانه است. فرانسيس بوئب وادارم كرد براى «نمايشگاه كتاب» بروم. آنجا براى دانشجويان آكادمى هنرهاى نمايشى و سمعى _ بصرى صحبت كردم. من هم مثل بقيه در فيلم حضور دارم، مثل گويتيسولو و محمود درويش. فيلمبردارى صحنه اى كه من در آن حضور دارم دشوار بود، چون مى خواستم در موقعيتى برابر با ديگران قرار بگيرم. با اين حال در اين فيلم من هم يك فردم و هم در نقش يكى از شخصيت هاى فيلم؛ در نيمه راه ميان آدم ها _ نويسندگان دعوت شده نمايشگاه كتاب _ و شخصيت هاى فيلمم قرار گرفته ام.
از بين اين آدم ها، بعضى ها به درخواست من آمدند، مثل ژان _ پل كورنيه، كه به خاطر متنى كه در مجله «لينى» Lignes چاپ كرده بود، برايم جذاب بود. گويتيسولو زمان محاصره نظامى آمده بود و كتاب زيبايى با عنوان «حكومت نظامى» نوشته بود. دوستم الياس سانبر مرا به درويش معرفى كرد كه از ميان متن هاى متعددش، «فلسطين همچون استعاره» را در فيلم مى خوانم. متن سرخپوستان هم گزيده اى از يك شعر درويش است. ايده سرخپوستان را الياس سانبر داد كه يك بار همراه ديگر طرد شده ها _ كه امروزه به سرخپوستان آمريكايى معروفند _ به استراسبورگ دعوت شده بود؛ آنها با هم احساس راحتى كرده بودند. نماى مقابل (Contre _Champ) حقيقى فلسطين، بيشتر نمايى از سرخپوستان است تا نمايى از اسرائيل.
•آيا وقايع فلسطين براى شما به عنوان سينماگر، اهميت خاصى دارد؟
بله، بدون شك به خاطر اين احساس طرد شدگى ام در سينما. قبل از موج نو ما طرد شده بوديم، بعد موفق شديم كمى خودمان را جا كنيم و بعد به عنوان حرفه اى سينما از نو طرد شديم. امروزه، در برابر سلطه سينماى به قول معروف «آمريكايى»، احساس مى كنيم كه به بيرون از سينما پس فرستاده شده ايم چنين احساسى ضرورتاً همدلى با آدم هايى در وضعيتى مشابه را برمى انگيزد. به اين ماجرا رابطه صميمانه ام با آن _ مارى ميويل را هم كه مدير گرداننده كتاب فروشى فلسطينى پاريس بود بيفزاييد. اين مسئله باعث مى شد پليس تحت نظرمان داشته باشد. باعث مى شد با دوستانى فلسطينى ملاقات كنيم، دوستانى كه بعداً يكى پس از ديگرى به قتل رسيدند. آنها كتاب مى فروختند... مى توان گفت كه من يك يهودى يا يك فلسطينى سينما هستم.
•چرا «آمريكايى» را در گيومه قرار مى دهيد؟
اميدوار بودم كه فيلم در «ستايش عشق» دست كم توجه ديگران را به كاربرد نادرست اين واژه جلب كند، نسبت به اين واقعيت كه ساكنان ايالات متحده نامى ندارند. براى همين هم هست كه رفته اند در عراق بجنگند، اگر نفت مخارج لشكركشى شان را تامين كند، كارشان كاملاً سودآور است. اما دليل اصلى شان اين است كه مى خواهند خلايى را پر كنند، چون بى ريشه اند و خاستگاهى ندارند و اين آنها را مى ترساند. احتياج دارند به جايى بروند كه گفته مى شود تاريخ از آن آغاز شده. هاليوود همزمان «تروا» را مى سازد، اين هم در همان راستا است، در راستاى چيزى كه آنان آن را خاستگاه مى دانند، حال آنكه چنين چيزى وجود ندارد.
خاستگاه با ميل به يكه بودن، با ميل به نداشتن نماى مقابل پيوند خورده است. نوعى وهم و نوعى روان پريشى خاستگاه وجود دارد. اما نشان دادن آن و سهيم شدن آنچه نشان مى دهيم با ديگران، كار سختى است. براى مثال، من دو موقعيت را با هم مقايسه مى كنم. مى گويند: گدار تاكيد دارد كه آنچه يهوديان در شوآ تحمل كردند، با آنچه فلسطينيان در Nakba تحمل كردند، عين هم است. البته كه نه! كاملاً ابلهانه است. نما و نماى مقابل دال بر هيچ برابرى اى نيستند، بلكه پرسشى طرح مى كنند.
•آيا تمام نما _ عكس نماها خلاق اند؟
نمى دانم. من فقط پرسش را طرح مى كنم. فن بلاغت رسمى و آكادميك سينما اين نوع تفوق تفكر را تحمل كرده، مثلاً اين را كه نگاه در نسبت اش با چشم انداز نماى بعدى بايد جهتى تحميلى را دنبال كند. هر كار ديگرى ممنوع است. به آنى ديگر نمى توانيم فكر كنيم.
•دشوارى آنچه شما در فيلم «فقط يك گفت وگو» مى ناميد، به چه چيز برمى گردد؟
در آغاز اين فيلم قرار بود پروژه اقتباس «خاموشى دريا» در زمان حال باشد، با يك افسر اسرائيلى كه پيش  زنى فلسطينى و عمويش اقامت دارد. در نظر داشتم فيلم را همان جا كه هستم، در سوئيس، بسازم. افسر بايد يك نظامى با اصول مى بود. كسى كه از نظر فكرى به هانا آرنت يا مارتين بوبر نزديك باشد، كسى كه وضعيت خودش عذاب اش مى دهد. بعد پروژه خيلى متحول شد و من در جست وجوى اين بودم كه بفهمم يهودى بودن به چه معنا است. يهودى بودن براى كسانى كه امروزه خودشان را يهودى مى خوانند، به چه معنا است؟ پاسخ قانع كننده اى نيافتم، بنابراين به فكرم رسيد به مارسل افولس پيشنهاد گفت وگو كنم. سينماگرى است كه برايش ارزش قائلم و بعضى فيلم هايش مثل هتل ترمينوس را دوست دارم. پيشنهاد كردم از گفت وگوى دو نفرى مان فيلم بگيريم. قرار بود در فيلم آزادانه با هم  فكر كنيم. اما جايى رسيد كه مارسل بدگمان و ستيزه جو شد. به او گفتم مى گذارم خودش نحوه فيلمبردارى را تعيين كند. اين كار بر نگرانى اش افزود و دست آخر ادامه پروژه ناممكن شد. چيزى كه باعث شد هنوز پاسخى نيافته باشم. در حالى كه با در نظر گرفتن خط سيرش، پدرش، جاى پرتى كه زندگى مى كنند و حتى تلخى اش به نظرم مى رسيد كه مى تواند چيز هايى بگويد كه تا به حال نشينده ايم. و اما موفق نشديم...
•اما چرا اين پرسش «يهودى بودن يعنى چه؟» اين قدر برايتان مهم است؟
شايد به اين خاطر كه من هم اين ويژگى  را دارم كه دلم مى خواهد با ديگران باشم، با دنيا باشم و در عين حال خارج از آن به سر برم، بخواهم همزمان يكسان و متفاوت باشم. چيزى كه باعث مى شود خودم را يهودى سينما توصيف كنم، بى آنكه بتوانم دقيق تر توضيح دهم. در ملاقات با «ديگرى» ملزميم كه... وقتى اسرائيلى ها پس از آنكه وجودشان را نفى كردند با «ديگرى» با فلسطينى ها ملاقات كردند، لازم بود با فلسطينى ها رودررو شوند. در حالى كه براى فلسطينى ها اين طور نبود، اسرائيل «ديگرى» فلسطينى ها نبود. اين عدم تقارن يك نما _ نماى مقابل را تشكيل مى دهد. در ارتباط قرار دادنى است كه در واقع بيشتر حاصل پرسش هايى است تا صرف تناوب هايى كه مى خواهند دو اصطلاح را معادل  قرار دهند. الياس سانبر خيلى خوب نشان مى دهد كه چگونه فلسطينى ها كه نمى توانستند جز به عنوان «ديگرى» اسرائيلى ها وجود داشته باشند، مجبور شدند تصويرى از خود بسازند. تصويرى از «ديگرى». اين ديگرانى كه اروپايى ها از دوران استعمار آنها را «عرب» مى نامند. من مثل خيلى ها با اين مجموعه تصاوير بزرگ شدم. وقتى بچه بودم عصرانه  ام را در بشقاب هايى مى خوردم كه وقايع مهم فتح الجزاير بر آن نقش شده بود. سانبر به خوبى نشان داده است كه فلسطينى ها نياز داشتند عكس شان گرفته شود، تا اين تصوير وجود داشته باشد. پيش از اين آنان تنها از جنس متن بودند. وقتى مى كوشم درباره اين امر بينديشم، الزاماً در مقام سينماگر اين كار را مى كنم. به نظرم مى رسد كه نما _ نماى مقابل، مونتاژ نماى ۱ و نماى ۲ نحوه مورد پرسش قرار دادن وقايعى است كه روى مى دهند، اما ما نمى دانيم آنها را چگونه به هم ربط دهيم...
•در فيلم احساس مى كنيم كه اين كار با تمام دشوارى در سارايوو ممكن مى شود كه اين مكان هنوز به ما اجازه مى دهد در يك فضا مسالمتى ميان نگاه ها به وجود آوريم.
كاملاً همين طور است. هفت هشت سال پيش پيشنهاد شد كه سارايوو پايتخت فرهنگى اروپا شود. فكر خوبى بود، اما در پايان به تصميمى ادارى بدل شد. امروزه پايتخت اروپا از يك شهر به شهر ديگر، بين پورتو و ليل، جابه جا مى شود. معنايش چيست؟ در سارايوو، در تمام مكان ها رابطه اى با تاريخ، با چيزى ديگر را مى توان حس كرد. ترامواها... در ليل اگر سوار تراموا شويد احساس نمى كنيد كه انگار در يك مولكول «آر ان اى» حامل اطلاعات هستيد، كه در فضايى گذشته دار جابه جا مى شود. من از اولين بارى كه به سارايوو رفتم، احساس كردم چيزى به من مى گويد: بيا اينجا! مكانى بود كه به دوربين نياز داشت نه به پروژكتور. دوربين نماى مقابل حقيقى پروژكتور است و فيلم هاى خوب با نماى مقابل با دوربين، آغاز مى شوند. فيلم هايى مثل «آفتاب براى فقرا»ى آلن گيرودى، «سيب» سميراى مخملباف، «فرشته اى سر ميز من» جين كمپيون، «صدا هاى دور دست»، «زندگى هاى ساكن»، «ترنس ديويس»، «خيرات» دارجان امير بايف، «بعد آشتى» آن _ مارى ميويل «تردست دوره گرد» ژان _ كلود بيت، فيلم هاى لوك موله، فيلم هايى هستند كه سال هاى اخير دوست داشته ام و همگى فيلم هايى هستند كه براى نشان دادن آنچه مى خواهند بگويند به دوربين نياز دارند و با دوربين آغاز مى شوند.
حال آنكه تقريباً تمام فيلم ها از پروژكتور آغاز مى شوند، چون سينماگر قبل از ساختن فيلم حرفى براى گفتن دارد. آنها به دوربين تجاوز كرده، او را برده گفتار (Discour) مى كنند. مى گويند: مى خواهم از اين سيب به فلان يا بهمان دليل فيلم بگيرم، چون فلانى گفته كه... آنها براى يافتن چيزى كه ديده نشده به دوربين احتياجى ندارند. در گذشته مامانى كه در ساحل دريا از بچه هايش عكس مى گرفت، به اين ابزار براى ثبت چيزى كه خودش نمى ديد، نياز داشت. آن دوران سپرى شده. امروزه ديگر به دوربين نياز نداريم. دستگاه نمايش كافى است. اين مسئله با سلطه پخش بر توليد كه مشخصه عصر ما است، به وجود مى آيد. اخيراً فيلم غريبى ديدم كه به نظر مى رسد تمايزى ميان توليد و پخش قائل نيست، «نيم   بها»ى ايزيلد لوبسكو. كريس ماركر از فيلم دفاع كرده كه طبيعى است چون او خودش هم مى خواهد از زير بار اين تفاوت در برود. در حالى كه وقتى كلرسيمون حدود ده سال پيش در فيلم «زنگ هاى تفريح» از بچه هاى كوچولو فيلم گرفت، واقعاً كارش را با دوربين آغاز كرد؛ فوق العاده بود. در فيلم ايزيلد لوبسكو كه لحظات بسيار زيبايى دارد، چيزى آزارم مى  دهد. متن تقدمى دارد كه با سليقه من جور درنمى آيد. من فكر مى كنم آدم ها فقط بايد براى ديدن آنچه هرگز نديده اند، دست به دوربين ببرند. ديگر به ندرت اين طور است. شروع با دوربين پيش از هر چيز يعنى پذيرفتن.
•آنچه شما «شروع با دوربين» مى ناميد، از چه نظر با آنچه در فرمولاسيونى متداول تر «شروع با واقعيت» خوانده مى شود، تفاوت دارد؟
 
از اين نظر كه دوربين جزء واقعيت است. پس از آن چه داريم آغاز مى كنيم. واقعيت براى نويسنده مداد و صفحه سفيد است. اگر بخواهيم از كسى كه دوستش داريم فيلم بگيريم، بهتر است فيلمبردارى مان را از پشتش آغاز كنيم، در هر صورت اگر از صورتش هم فيلم مى گيريم بايد در حين كار به اينكه پشتى هم دارد فكر كنيم، ولى تقريباً هيچ كس جز آن مارى- ميويل در «بعد آشتى» تمايلى به انجام اين كار ندارد.
•چرا عنوانش هست «موسيقى ما»؟
بيشتر اوقات عنوان ها از قبل به ذهنم مى رسند، بعد اين عنوان ها طنين هايى ايجاد مى كنند. متوجه نشده بودم كه تصوير  پاهايى كه از پلكان مى آيند، خط حامل موسيقى را تداعى مى كند. آن مارى بود كه آن را ديد، او در قياس با من فيلمبردار بهترى است. اينها بخشى از شگفتى هاى خوشايندى است كه از باور داشتن به دوربين زاده مى شوند.
•موسيقى ما چيست؟
«موسيقى ما» آن چيزى است كه از آن ماست، نحوه بودن مان است.
اما اين «ما» چه كسى است؟
در اين مورد مى توان گفت به خصوص ما اروپايى ها. اما هميشه ماهاى متعددى وجود دارد، ماهايى به هم متصل و هم مركز. زمانى بود كه مى گفتيم براى حدود دويست هزار دوست ممكن فيلم مى سازيم. امروزه مطمئناً تعدادشان كمتر است.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385 20:6 توسط مریم دوکوهکی


نقدى بر فيلم هوو ساخته عليرضا داوودنژاد
سرخوشى
 
 
قضاوت در مورد فيلم هوو كار چندان ساده اى نيست. اگر قرار باشد با ديدگاه مضمون گرايانه به آن نگريسته شود با توجه به موضوع به ظاهر سخيفى كه دارد حاصل كار احتمالاً جزء اظهارنظرهاى منفى نخواهد بود. تم مرد دو زنه (كه البته در اين جا پا از اين هم فراتر نهاده مى شود و قضيه تبديل به مرد سه زنه مى شود!) در خيل آثار قبل از انقلاب آنقدر تكرار شده است كه ياد آورى اش در يك فيلم سينمايى در وهله نخست خواه ناخواه نوعى  زدگى ايجاد مى كند و از آن تعبير به يك اثر مبتذل خواهد شد. البته اينجور مضمون ها در آثار كمدى خارجى هم كم به چشم نمى خورد و از جديدترين نمونه اش هم مى توان به فيلم دو تا زياده (فرناندو تروبا) با بازى آنتونيو باندراس و ملانى گريفيث اشاره كرد. اما در سينماى ايران (چه قبل و چه حتى بعد از انقلاب) اين قضيه آنچنان پيشينه نامطلوبى داشته است كه طرح مجدد چنين تم هايى (به رغم قابليت هايى كه در سينماى كمدى دارد) بيشتر حالت دافعه آميز دارد كه البته اين نيز بيشتر از جانب منتقدان است تا توده تماشاگرانى كه از اينجور كارها نوعاً استقبال مى كنند، مگر آنكه نوع نگاه به اين گونه موضوعات از اساس متفاوت باشد نظير روندى كه داريوش مهرجويى در فيلم ليلايش به كار برده بود و از اين موضوع يك اثر قابل تامل و روشنفكرانه با مايه هاى اگزيستانسياليستى خلق كرده بود. اين نشان مى دهد كه بحث تجديد فراش مردان لزوماً و منطقاً امر نازلى نيست و حتى با توجه به فكت هايى كه اين روز ها به راحتى مى توان در صفحات خانوادگى نشريات پيدا كرد، رفته رفته دارد در بين اقشارى از جامعه حالت مبتلا به پيدا مى كند. بنابر اين طرح آن در يك فيلم سينمايى هم با توجه به آينه وارگى سينما در قبال جامعه امرى طبيعى است.
اما مشكل از آنجا آغاز مى شود كه ايدئولوژى فيلمساز به اين قضيه از ديدگاهى تاييد كننده نشأت مى گيرد و شايد همين امر است كه با توجه به مناسبات مدرن امروز كه روابط زن و مرد را در حوزه هايى متفاوت از سنن پيشين جست وجو مى كند، ماهيت مضمونى فيلم هوو را واجد نوعى نگاه ارتجاعى مى كند. شخصيت مذكر فيلم، عطا، در بين دو زن گرفتار شده است و آشكارا از اولى به سمت دومى گرايش پيدا مى كند. در واقع اين دو زن جلوه گر دو موقعيت مدرن و سنتى هستند؛ آن سان كه اولى زنى مقتدر، اهل حساب و كتاب، شاغل و اقتصادى است در حالى كه دومى زنى خانه دار و فرمانبر است كه اهل پخت و پز و شست وشو و رسيدگى به آسايش و رفاه و تلذذهاى مختلف مرد خانه است؛ و مرد ساده دل فيلم كه از مناسبات بده بستانى هيچ چيزى سر در نمى آورد با اين كه از عشق اولش نمى برد؛ اما در كنار دومى احساس راحتى بيشترى مى كند و حتى توهم اقتدارى مردانه را نيز مى چشد و كلى كيف مى كند! به نظر مى رسد كه اين تقابل به آسانى نمايانگر نگاه داوودنژاد به زن سنتى و زن مدرن باشد و البته به تبع آن ارضاى طبع مرد گرفتار در چالش هاى مدرنيستى و فمينيستى را هم در پى داشته باشد! اما چنين نيست. در پايان هنگامى كه عطا پس از مطالبات اقتصادى هر يك از دو زن مدرن و سنتى، به خانم باغبانى كه از كودكش نگهدارى مى كرد پناه مى برد و با او ازدواج مى كند، مشخص مى شود هيچ يك از مناسبات كهن و تجدد مورد تاييد فيلمساز نيست و به دنبال راه سومى است كه البته چندان هم مشخص نمى شود كه اين سومى اصولاً واجد چه مشخصه هايى است كه قرار است به آن دو موقعيت پيشين ترجيح داده شود و اگر قرار است يك رويكرد پست مدرنيستى باشد كه اصلاً به حال و هواى ماجرا نمى خورد.
اما نگارنده شخصاً ترجيح مى دهد فيلم را فارغ از اين تبيين ها و ارزش گذارى هاى مضمونى در نظر بگيرد. با اين ديدگاه هوو يك اثر سرخوشانه است، آنقدر سرخوشانه كه حتى در گپى كه با يكى از نويسندگان فمينيست داشته ام، با كمال تعجب ديدم ايشان نيز از هوو خوششان آمده است. اين نشان مى دهد كه هوو به رغم موضوع به ظاهر ارتجاعى و سخيفى كه دارد به خوبى توانسته است گرايش مخاطبان سخت پسند و حتى معتقد به ايدئولوژى هاى زن محورانه را نيز كم و بيش به خود جلب كند و دست كم آزارشان ندهد. فيلم البته در آغاز از همان آشفتگى ها و سردرگمى هايى رنج مى برد كه در دو اثر قبلى داوودنژاد (ملاقات با طوطى و هشت پا) به صورت اساسى وجود داشت، اما رفته رفته از ۱۵-۱۰ دقيقه اول به بعد كه وضعيت ها و شخصيت ها در يك پيرنگ درست جا مى افتند، در طول يك روايت شسته رفته و خنده دار، ماجرا به صورتى صميمى ، همان سان كه كم و بيش در مصائب شيرين به چشم مى خورد، تداوم مى يابد. اما نكته اساسى در آن است كه فيلم هوو تا حد زيادى وابسته به بازى بازيگر نخستش رضا عطاران است به نحوى كه اگر او را از فيلم حذف كنيم و مثلاً بازيگر ديگرى را به جايش قرار دهيم، عملاً فيلم دچار نقص مى شود. عطاران با اين كه كمدينى تلويزيونى است در اين فيلم سينمايى به خوبى ظاهر شده است و مركز ثقل كار را چنان بردوش مى كشد كه بى او فيلم رمق چندانى پيدا نمى كند. شخصيت بى غل و غش عطا كه زندگى را فارغ از سوداگرى هاى متداول مى بيند و به همه چيز كودكانه مى نگرد و حتى در اوج رابطه با زن دومش، براى خانواده اولش در آشپزخانه مى رقصد و نقش اسب ابلق را بازى مى كند، در تعامل با بازى راحت و بى تكلف عطاران جان زنده اى پيدا مى كند و مخاطب را غرق در لذت مى كند.
هوو پس از دو فيلم ملاقات با طوطى و هشت پا، نويد رجعت داوودنژاد را به سبك و سياق سرخوشانه و صميمى اش مى دهد و همين، حتى اگر هم پاره اى از لحظات فيلم را سخيف بدانيم (مثل سر كردن مريم و عطا در زير پتوى كرسى كه نوعى كمدى ميزانسنى است و براساس كژتابى بصرى مخاطب بنيان پذيرفته است)، باز هم نسبت به فيلم هاى بعدى اين فيلمساز توانا كه معمولاً خودش قدر توانايى هايش را نمى داند، اميدبخش است.

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1385 19:41 توسط مریم دوکوهکی


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

مریم هستم . گاهی مقدس می شوم برای خودم.خودت.گاهی نامقدس می شوم برای خودم . خودت .می رسم به مسیح که عیسی من می شود دریک روزبارانی .اول سپتامبر1988برعکس که می تابم سرزمینم راگیتارمی زنم .گیتارم به شکل دوست داشتن ترین مسیح جهان است


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

87/03/01 - 87/03/31

86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/05/01 - 86/05/31
86/02/01 - 86/02/31
85/01/01 - 85/01/31



پیوندها

ناما جعفری
آنا شكرالهي
حنا
هادی رامش
شيدامحمدي
آذركياني
روزبه جلالی
مژده احمدی
هاله کریمی
بهنوش مرادی
تیام خسروی
سودابه رضوان
مسعودصفری
مائده پورفاطمی
عطا حسینی
فرهاد
نهفت
آي آدما
نوش آفرین
شرق
مظاهرشهامت
آيدين فرنگي
سامره اسدزاده
بکتاش آبتین
مریم اموسی
آزاده زارعياران
علیرضا آدینه


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS