تبليغاتX
دولیوان گنجشک - ساطورها فرود مي آيند چاقوها مي درخشند...

دولیوان گنجشک

 

براي همراهي با تارانتينو در تماشاي ششمين فيلمش (که آن را مثل موشکي به هوا فرستاده است)، بايد به شروع کار فيلمسازي او در 15 سال پيش برگرديم. با نمايش اولين فيلم تارانتينو بر پرده سينما، منتقدان استعداد هنري آشکار او را متاثر از «ژان لوک گدار» و «فاکسي براون» (به يک اندازه) دانستند (و البته اين چندان مستدل نيست و در صحت آن جاي ترديد وجود دارد).

تارانتينو به عنوان فروشنده سابق ويدئو کلوپ (فروشگاه اجاره فيلم) (که احتمالاً تا آن زمان به جاي خون، تنها رنگ قرمز را مي شناخته است) خيلي زود به اين باور رسيده بود که پاشيده شدن خون حقيقي در فيلم ها، سبب جنجال و هياهوي جوان ها مي شود و در نتيجه فيلم او با استفاده از اين حربه مي تواند طرفداران بسياري را به خود جلب کند و البته اين ديدگاه خطرناکي است.

هرچند استفاده از خشونت در آن زمان و هنگامي که تارانتينو شروع به ساخت تصاوير خشن (خشونت در تصاوير) کرد، مورد پسند و باب روز بود اما خوشبختانه زمان زيادي طول نکشيد و کساني از راه رسيدند که عقيده ديگري داشتند. در زمستان 1994، پاسکال بونيتزر در شماره 13 مجله «ترافيک»، تحليلي بر فيلم «داستان هاي عامه پسند» (به کارگرداني تارانتينو) تحت عنوان «ديوانگي» نوشت. مطلب او وام گرفته از کافکا و به اين مضمون بود که «نوشتن، حرکتي از جنس آدم کشي است». منتقد سابق کايه دوسينما در قالب اين چند صفحه، تلاش کرد تا ثابت کند که روش بيان تارانتينو و گفتار فيلم هايش (بدون اينکه تسليم اغراق شود) کاملاً بر مبناي حرکت و همراه حرکت است و در اين باره به صحنه اي از فيلم (پالپ فيکشن) داستان هاي عامه پسند اشاره مي کند؛ جايي که وينسنت (با بازي جان تراولتا) در حين صحبت با ماروين تصادفاً او را مي کشد. صرف نظر از جنبه کميک فيلم و جسدهايي که بي دليل در فيلم مي بينيم، اين صحنه کاملاً گويا است. اين تصاوير، کاربرد فعل هاي مطلق و قاطع را در مکالمه به ما آموزش مي دهند مثل صحنه گفت وگوي جولز (ساموئل جکسون) در لحظه اي که پس از اينکه به شکلي معجزه آسا از مرگ نجات يافته است، تصميم مي گيرد تفنگش را زمين بيندازد و در جاده سرنوشت سرگردان شود (شبيه ديويد کارادين در فيلم «کونگ فو»). ماجرايي که در فيلم سگداني (سگ هاي انباري) اتفاق افتاد سه سال بعد در فيلم «جکي براون» هم ديده شد (چيزي در همان حدود، اما وارونه). «اوردل ملاني» و ساير مجرمان بددهن و وراج فيلم «جکي براون»، ماجرايي پر زد و خورد را مي سازند و سرانجام محکوم مي شوند و به نظر مي رسد زمان فيلم جکي براون طي اين ماجراها بسيار کند مي گذرد.اين سه گانه پشت سر هم («سگ هاي انباري»، «قصه هاي عامه پسند» و «جکي براون») با ساختاري ضد نمايشي و شجاعانه، فيلم هايي فريبنده اند. (مخاطبان هم درباره اين فيلم ها چنين نظري دارند.) سپس بونيتزر به سراغ دوگانه «بيل را بکش» مي آيد. بايد توجه داشت که پيدا کردن شخصي مثل بونيتزر بسيار مشکل است، کسي که پراکندگي پخش هاي مختلف فيلم هاي تارانتينو، پرحرفي ها و صحنه هاي خون آلود را تحليل کند اما هرگز عقيده اي کلي درباره آنها ابراز نکند. در غروب دوشنبه 21 ماه مه ما منتظر بوديم تا فيلم جديد تارانتينو را ببينيم و بفهميم آيا اين فيلم به شکلي هست که سبب بهبود چهره مخدوش اين فيلمساز شود؟ (فيلمسازي که به طور پيوسته يکسري ديالوگ ها و تصاوير را در فيلم هايش تکرار مي کند.)من به عنوان طرفدار سبک فيلم هاي فرانسوي هرچند تابع ضرورت اخلاقي در گفتن و ديدن مفاهيم در فيلم هستم اما اين تصاوير و ديالوگ ها در فيلم هاي تارانتينو، بسيار تکرار مي شوند.ساطورها مدام فرود مي آيند و چاقوها مي درخشند...

شاهکــار جديـــد و ساختارشکــنانه تارانتينو «Grind house» فيلمي است که او به طور مشترک با دوست صميمي اش رابرت رودريگوئز ساخته است. (او در اين فيلم از 70 فيلم قديمي الهام گرفته.)

بخشي که تارانتينو آن را ساخته است با اضافه کردن چيزي حدود 20 دقيقه به تنهايي و جداگانه با عنوان «ضدمرگ» در فرانسه به نمايش در آمد.اين فيلم به نظر مي رسد از نظر ريتم از فيلم ديگر موفق تر است و دليلي ندارد اين دو فيلم به هم پيوسته باشند.داستان «ضدمرگ» تکراري است و ماجراي گرگ پير (قاتل) بدل کاري به نام مايک است (با بازي «کرت راسل») که چهار زن جوان را که به قصد تفريح، ورزش و سواري طولاني بيرون آمده اند، به قصد کشتن تعقيب مي کند.

لوکيشن هاي فيلم آستين، تگزاس و تنسي هستند.چهار زن در فيلم بازي مي کنند که مدام در حال تغييرند. اين فيلم هم مثل ساير کارهاي تارانتينو سرشار از ديالوگ هاي حاضر جوابانه بسيار و سروصداي مدام سطوح فلزي با سرعت زياد است.البته فرم فيلم به شکلي است که مدتي طولاني در هيچ يک از اين دو حالت متوقف نمي شود (اما در کل حجم زمان فيلم در دو ساعت با ديالوگ هايي پي درپي پر شده است).در سکانس هاي ابتدايي فيلم ماجراهايي معقول و غيرمعقول اتفاق مي افتد و حتي بعضي از اتفاقات دوباره تکرار مي شوند، تا جايي که به نظر مي رسد فيلم دوباره آغاز شده است و اين ساختاري است که مي تواند به عنوان الگو مورد استفاده ديگران قرار گيرد، همان طور که کساني که پيش از اين فيلم هاي تارانتينو را تحليل کرده اند به اين موضوع اشاره کرده و آن را سبب ايجاد ارتباطي بهتر با مخاطب دانسته، تا جايي که اين فرآيند را فرضيه ناب خوانده اند.

در نسخه 35 ميليمتري فيلم خراش هايي (عمدي) ديده مي شود تا اين تصور را ايجاد کند که اين خراش ها به دليل تکثير از روي نسخه بي کيفيت فيلم گريند هاوس اتفاق افتاده است. مهم ترين عنصر فيلم «ضدمرگ» سرعت خوب ريتم فيلم است. هرچند پرحرفي هاي بيهوده در آن بسيارند اما اصل فيلم بر اين مبنا نيست.

قسمت هاي سست هر دو فيلم کوتاه شده و قانون ماشين جايگزين تمام معاني ساختاري فيلم شده است.

ديالوگ ها، رانندگي و تمام اتفاقات موجود در فيلم در سايه قدرت ماشين شکل مي گيرند و اين ماشين است که سبب قتل هاي کورکورانه در خيابان مي شود (فيلم با خراش هاي عمدي خود را از فيلم هاي کامپيوتري جدا کرده است). تارانتينو در ادامه فيلم در استفاده از دو عامل اصلي، صدا و جاده، ناموفق عمل کرده است.

«جين اوستاش» که از فيلم شگفت زده شده بود جمله هاي بسياري در تعريف فيلم به زبان آورد و گفت؛ «انگار دوربين چرخيده و سينما خلق شده است» و به عقيده «مونت هلمان» در پايان دوراهي و با برخورد ماشين ها انگار هستي فيلم شعله ور مي شود.

پس از مراسم رقص توسط آرلن (پروانه) براي مايک، فاصله اي طولاني بين وقايع اتفاق مي افتد که لذت تماشاي فيلم را از بين مي برد. فيلم ضدمرگ فيلمي خوشايند است اما لذت هاي اندک فيلم با ديده نشدن تعدادي از فريم ها (قاب ها) از دست مي رود (و مانعي براي پيگيري و تداوم ماجراي فيلم مي شود).

تارانتينو بدون رازآميز کردن فيلم، داستان را پيش مي برد. اما او طي مصاحبه هايي که درباره فيلم انجام داده است به وسواس رواني «مايک» هرگز اشاره نمي کند. (نوعي حالت رواني در مايک، که با کوبيدن ماشين خود به دختران آرام مي گيرد.) در فيلم گريند هاوس نبايد چندان درگير قتل هاي خياباني شويم و اين دليل ساده اي دارد چون تکرار اين ويژگي ها در فيلم هاي تارانتينو، تبديل به مولفه دروني فيلم شده است. از جمله اين ويژگي هاي ثابت کارهاي تارانتينو مي توان به صحنه اي در فيلم اشاره کرد؛ جايي که چهار دختر فيلم جيغ کشان جلوي پوستر تبليغاتي شوي تلويزيوني جانگل جوليا مي آيند.

از وقتي فيلم ها مدام خودشان را به شکل هاي مختلفي تکرار مي کنند ديگر هيچ فيلمي براي هميشه در درجه B يا Z نمي ماند و اين مساله يادآور جمله اوستاش است. (در طول تاريخ گاهي کپي يک مستند بازسازي شده در فروش، بسيار موفق تر از يک فيلم داستاني ارژينال است.)

فيلم ضدمرگ از شب به روز، از شهري به کشوري و به همراه زن جواني که هنوز به عنوان بدل کاري واقعي پذيرفته نشده است، مي رود.زوئه بل (به عنوان همراه واقعي براي فيلمساز) خيلي از تصاوير (شات هاي متوسط) آکروباتيک در فيلم را به طرزي قابل توجه و در حالي که از يک ماشين دوج سال 1970 آويزان است، انجام مي دهد.لذت بردن تنها يک راه دارد و آن هم اينکه وجود خودت را با ديدگاه هايي که مثل هواي تازه و روشنايي روز است، نوراني کني و اگر اين اتفاق بيفتد در نهايت به آزادي خواهيم رسيد. در ضدمرگ فيلمساز در ادامه ماجرا به اين ترتيب پيش مي رود که دخترهاي بعدي انتقام دخترهاي قبلي را بگيرند. و به اين صورت است که بين بخش هاي فيلم صرف نظر از داستاني مستند بودن و ارتباط قابل ملاحظه اي وجود دارد زوئه و دوستش کيم (راننده ماشين دوج) خيلي معمولي و واقعي تر از پروانه يا جنگل جوليا بازي مي کنند.براي از بين بردن نقص ساختاري در فيلم مي شد از راه هاي ديگري هم استفاده کرد تا از لطمه خوردن به فيلم جلوگيري کند. (نقص هايي مثل شباهت فيلم با بسياري فيلم هاي ديگر و حواشي آنها)گفتار در فيلم ضدمرگ مدام با حرکت همراه است و پر از اصطلاحات فيلم هاي ديگر است (به صورتي که طرفداران فيلم از پرحرفي و جملاتي که به سبک تارانتينويي است، اشباع مي شوند).اخلاق در فيلم جايگاهي امن دارد اما قواعد آن دوباره نويسي شده و به اندازه خودش بسط داده شده است و در هر بخش فيلم از گفتار به عمل و در ارتباط با ذات و ظاهر فيلم (حتي اگر سادگي و خلوص آن ظاهر نشود) قابل جست وجو است.

به عقيده من تبليغ فرهنگي زيادي براي فيلم ضدمرگ لازم نيست و البته بايد اين نکته را هم در نظر گرفت که اين يک بخش از يک فيلم دوگانه است. بخش دومي که توسط فيلمساز معروف و پرآوازه اش، ژانرهاي فراموش شده را احيا کرده است.

در اين فيلم بيشتر از هر چيز نوعي بي پروايي (به روشي راحت و معمولي) در مکالمه هاي فيلم ديده مي شود که اين نکته سبب موفقيت فيلم است و همچنين تعدادي صحنه هاي برجسته در فيلم وجود دارد که در لحظات زد و خورد دو ماشين ديده مي شود.نوعي ويژگي عميق و جالب در تارانتينو وجود دارد که بسيار قابل توجه تر از پرداختن به انواع ماجراهاي پرهيجان آدمکشي است. اين ويژگي در واقع نوعي جاه طلبي هنري در توجه به چيزهاي پيش پاافتاده و خلق لحظاتي پرهيجان از آنهاست. (به رغم اين ريسک که ممکن است خودش در دام اين چيزهاي معمولي و مبتذل بيفتد.)فيلم ضدمرگ، با ويژگي هايي مثل انشعاب در جاده تا چندگانگي گويش و زبان در آن نوعي جهش در طبقه بندي سينمايي محسوب مي شود. اين روش فيلمسازي به شکلي معمولي (آن هم به گونه اي که قابل نقض باشد) نياز به نوعي خشونت و انعطاف دارد. فيلم ريتم سريعي دارد اما در عين حال متواضعانه و ساده است. تارانتينو طبق همه شواهد موجود مي تواند هر چيزي باشد اما سرشار از استعداد است و به گفته اغلب منتقدان ساختن اين فيلم رويه تازه اي در فيلمسازي او محسوب مي شود و خوشي و لذت با اين فيلم تکثير مي شود.

نگاه کايه دو سينما به آخرين ساخته تارانتينو

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386 17:44 توسط مریم دوکوهکی


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

مریم هستم . گاهی مقدس می شوم برای خودم.خودت.گاهی نامقدس می شوم برای خودم . خودت .می رسم به مسیح که عیسی من می شود دریک روزبارانی .اول سپتامبر1988برعکس که می تابم سرزمینم راگیتارمی زنم .گیتارم به شکل دوست داشتن ترین مسیح جهان است


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

87/03/01 - 87/03/31

86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/05/01 - 86/05/31
86/02/01 - 86/02/31
85/01/01 - 85/01/31



پیوندها

ناما جعفری
آنا شكرالهي
حنا
هادی رامش
شيدامحمدي
آذركياني
روزبه جلالی
مژده احمدی
هاله کریمی
بهنوش مرادی
تیام خسروی
سودابه رضوان
مسعودصفری
مائده پورفاطمی
عطا حسینی
فرهاد
نهفت
آي آدما
نوش آفرین
شرق
مظاهرشهامت
آيدين فرنگي
سامره اسدزاده
بکتاش آبتین
مریم اموسی
آزاده زارعياران
علیرضا آدینه


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS